عصر ها که با همسایه ها قرار می گذاشتیم به روضه برویم، سعی می کردم محمد را بخوابانم که با من نیاید. یک روز وقتی فکر می کردم خوابیده و خواستم از کنارش بلند شوم،دیدم با حرکت من او تکان خورد و بیدار شد. نمی دانستم عصبانی باشم یا تعجب کنم. او قبل از خواب لباسش را به لباس من سنجاق زده بود!
«روایت عشق،سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص۱۱۴،راوی مادر شهید محمد اسماعیل زاده»
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم وقت کم میاریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف های نماز جماعت هم تمایل چندانی نداریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه ی برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
و.........................
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
نه؟!
دارید فکر می کنید؟
خیلی خوبه، فکر کنید. همه مون فکر کنیم و تصمیم های تازه ای در سال جدید بگیریم تا از این روزمره گی و یک نواختی کسل کننده و آزار دهنده بیرون بیاییم و رونقی به زندگیمون بدهیم.
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید.
از خداوند اعلی و دوست داشتنی سپاس گزاریم که این فرصت فکر کردن رو برای چندمین بار به ما داد، امید که خوب استفاده کنیم.

بعد از این که خطبه ی عقد خوانده شد، کاغذی از جیبش درآورد و با توجه کامل شروع به خواندن مطالب آن کرد، سپس نوشته را تا کرد و در جیبش گذاشت. بعد از رفتن مهمان ها نماز شکر خواند و مجددا آن نوشته را.
جلو رفتم و پرسیدم: چه می خوانید؟ محمد نوشته را به من داد. خواندم و فهمیدم که باید چگونه همسری باشم.
نوشته بود:

«خدایا! زنی برایم مقدر کرده ای که خوشروی و خوش خوی و پاکدامن و عفیف و نگهدار مال و ناموس می باشد.الها! روزی اش را زیاد و برکتش را فراوان نما. از او فرزندانی پاکیزه به من عطا کن که خلف صالح باشند. پروردگارا! ما را از فرزندان و همسرانمان روشنی چشم عطا فرما و ما را پیشوای تقوا پیشه گان ساز؛ زیرا بندگان رحمان، اهل حق هستند و پیروی هوای نفس نمی کنند و هر همسر و فرزندی را دوست نمی دارند، بلکه آن همسر و ذریه ای را دوست می دارند که بنده ی خدا باشند.»
راوی همسر شهید محمد اکبری

کم کم باید برای استقبال از بهار آماده بشیم.
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برف ها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد . زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخندی زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داري.
هوا بخار آلود بود. ستون نورى كه از سقف حمّام مى تابيد چون استوانه اى برّاق می درخشيد. عاصم از خزينه آبِ داغ بيرون آمد. بدنش را كش و قوسى داد. با غرور مشتى بر سينه ستبرش كوبيد. عدّه اى روى سكّوى سمت چپ خود را مى شستند. لحظه اى وسط حمّام ايستاد. بعد به طرف مرد ميان سالى رفت كه گوشه اى تنها خودش را مى شست. نزديك مرد نشست. نگاهى به گوشه و كنار انداخت. دو سه نفر روى سكّوى مقابل آهسته حرف مى زدند. عاصم كيسه زبر و كنفى اش را برداشت؛ ولى حوصله نكرد دست و پايش را بكشد. كيسه را كنار ديوار گذاشت. تشتك مسى رنگ و رو رفته اش را كه دور تا دورش كنگره كنگره بود از حوض كوچك وسط حمّام پر كرد و آورد بين خود و مرد گذاشت. از صداى سلام مرد خوشش آمد. چهره اى مهربان داشت. انديشيد. بايد مرد ساده و متواضعى باشد. بعد كنار او خزيد و گفت:
ـ شانه ی مرا كيسه بكشيد. دير وقتى است كه به گرمابه نيامده ام.
مرد چيزى نگفت. سرى تكان داد با چهره اى گشاده كيسه را گرفت. كيسه زبر و خشن بود. عاصم دستهايش را ستون كرد و چرخيد. مرد شروع كرد به كيسه كشيدن او. حمّام لحظه به لحظه شلوغ تر مى شد. روى سكّوها پر شده بود؛ ولى كمتر كسى چيزى مى گفت. فقط صداى برخورد كاسه هاى مسى با سنگ فرش كف حمّام
گاه به گاه در سقف گنبدى مى پيچيد. عاصم همان طور كه دستهاى بُرنزى و چاقش را به كف ليز حمّام ستون كرده بود، سر بلند كرد و نگاهى به دور و برش انداخت، و با رضايت به مردى كه او را كيسه مى كشيد نگاه كرد. مرد خيلى ملايم و آرام پشت او را مى كشيد. عاصم هر دفعه كه كيسه بالا و پايين مى رفت، بيشتر احساس سبكى مى كرد. زير دستان مرد آرامش خاصى داشت. تا كنون كسى چنين چرك بدنش را نگرفته بود. عاصم در خلسه اى شيرين فرو رفته بود.
وقتى ديد مرد هنوز او را كيسه مى كند، خود را به بى خيالى زد. دستش را دراز كرد تا مرد آن را هم كيسه بكشد. فكر كرد حال كه خودش كيسه را نمى دهد بگذارد يك بار هم شده تنم به خوبى پاك شود. بعد دست ديگرش را بلند كرد. كيسه پيوسته و آرام چرك هايش را مى رُفت و مى بُرد. لبخندى زد. مى خواست بگويد كه تا به حال در عمرش هيچ دلاّكى به اين خوبى نديده كه متوجّه پيرمردى شد كه با اشاره آبرو چيزى مى گفت؛ ولى نفهميد چه مى گويد.
ـ چه مى گويى پدر ؟ نزديك تر بيا.
امام حسن مجتبى- علیه السلام- بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدشان پيامبر خدا – صلی الله علیه و آله- بازگشتند و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر– صلی الله علیه و آله- و مسجد النبى– صلی الله علیه و آله- گامهاى بسيار اساسى برداشتند، تا سيره و سنت پيامبر– صلی الله علیه و آله- و اهل بيتشان را به مردم جهان بشناسانند و مسلمانان را از سلطه ستمشاهى بنىاميه به ويژه معاويه نجات بخشند.
از سوى ديگر معاويه راههاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى– علیه السلام- برگزيد تا موقعيت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوستدارانشان بزدايد لكن به هر جنايتى كه دست مىزد نتيجه عكس مىگرفت
مرد نگران بود. چند روز بود كه در مدينه سرگردان بود. غريب افتاده بود و بى زاد و توشه. نه آشنايى داشت و نه جايى براى ماندن. تنهاى تنها شده بود. نه درهمى داشت و نه مركبى . همه چيزش را از دست داده بود. اسبش در نيمه راه مرده بود و هميان سكه اش را در مدينه گم كرده بود. حالا در كوچه پس كوچه هاى شهر داغ و سوزان مدينه حيران و سرگشته بود. حاجيها يكى يكى به شهر و ديار خود بر مى گشتند؛ ولى او نمى دانست چطور به شهرش باز گردد. كاروان دار مزد مى خواست. علاوه بر آن راهِ طولانى حجاز تا خراسان را نمى توانست پياده بپيمايد. تنها و غريب در شهر ناآشناى مدينه آواره شده بود. بغض گلويش را مى فشرد. به هر كس كه رو انداخته بود، اعتنايى به او نكرده بود؛
مهمانان يكى يكى پيش مى رفتند.با امام- علیه السلام- خداحافظى مى كردند و از اتاق خارج مى شدند. احمد با حسرت نگاهى به امام - علیه السلام- كرد. انديشيد كاش بيشتر مى توانست نزد حضرت بماند؛ اما بايد مى رفت. خود را عقب كشيد حداقل بتواند تا آخرين لحظات از چهره نورانى امام - علیه السلام- بهره ببرد. بوى خوش منزل امام- علیه السلام- برايش دلپذير بود. نگاهى به پنجره كرد. هوا تاريك بود. شب پرده سياهش را بر سر شهر افكنده بود. احمد آهسته جلو رفت. خم شد تا دست امام- علیه السلام- را ببوسد. آهى كشيد. سر بلند كرد و با دودلى به طرف در به راه افتاد. مهمانان وسط حياط گرم گفتگو بودند. پايش را از آستانه در بيرون نگذاشته بود كه صداى پر طنين و دوست داشتنى امام- علیه السلام- را شنيد:
- بنشين.

وقتي قافله ی اسيران کربلا به دمشق رسيد در کنار کوچهها مردم ايستاده بودند و تماشا مي کردند . پيرمردي از شاميان جلو آمد و در مقابل قافله ی اسيران ايستاد و گفت : "شکر خداي را که شما را کشت و شهرهاي اسلام را از شر مردان شما آسوده ساخت و امير المؤمنين؛ يزيد را بر شما پيروزي داد!
امام زين العابدين- عليه السلام- به آن پيرمردي که در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموي در امان نمانده بود ، فرمودند : "اي شيخ! آيا قرآن خواندهاي ؟" . گفت : آري . فرمودند : اين آيه را قرائت کردهاي : قل لا أسئلکم عليه أجرا الا المودة في القربي؟ گفت : آري .
امام- عليه السلام- فرمودند : آن خويشاوندان که خداوند تعالي به دوستي آنها امر فرموده و براي رسول الله- صلی الله علیه و آله- اجر رسالت قرار داده ماييم . سپس آيه ی تطهير را که در حق اهل بيت پيغمبر- صلي الله عليه و آله- است تلاوت فرمودند :
"انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت ويطهرکم تطهيرا" .
پيرمرد گفت : اين آيه را خواندهام .
امام- عليه السلام- فرمودند: مراد از اين آيه ماييم که خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاکيزه داشته است .
پيرمرد بسيار تعجب کرده گريست و گفت چقدر من بي خبر ماندهام! سپس به امام- عليه السلام - عرض کرد : اگر توبه کنم آيا توبهام پذيرفته است؟
امام- عليه السلام- به او اطمينان دادند.
اين پيرمرد را به خاطر همين آگاهي شهيد کردند .
«منبع: سایت تبیان»